تبليغاتX
روز آبی . . .
کمی تا قسمتی خصوصی
من؟ از اون مخالفهاي سر سخت اعتقاد داشتن به شانس و اقبال و از همه بدتر، نظر چشم - بالاخره نفهميدم چشم نظر ه يا نظر چشم ه يا. . .-  و نميدونم جادو جنبل و اينا. حالا چرا اينطوري شروع كردم اينبار؟ يعني نميتونين حدس بزنين؟ خب خودم براتون ميگم.

بعد اينكه اون قضيه سفر ما به چكمه ي گنده كنسل شد، خيلي ناراحت بودم، آخه ۱ ماه بيشتر دنبال كاراش بودم... حواسم به خودم نبود . . . تا اينكه يهو به خودم اومدم و ديدم - گلاب به روتون - گويا دچار خونريزي معده شدم، اوايل گفتم بيخيال، توهم زدم، ولي يه يك هفته اي كه گذشت، ديدم نخير! علائم هنوز ادامه دارند و بايد يه فكري بكنم. خلاصه رفتم دكتر، كلي معاينه و آزمايش و اينا برام تجويز كرد كه حدودا برا من دانشجوي بي پول ۱۲۰ تومن آب خورد سر جمع . . . در همين حين كه درگير آزمايش و اينا بودم، استاد مشاورم باهام تماس گرفت و گفت كه بخاطر اينكه ۱۵ روز قبل از جلسه دفاع پايان نامه رو بهشون ندادم، ميخان دفاع منو كنسل كنن! كلي چونه زديم و آخر سر قبول كرديم كه خب باشه،‌جهنم و ضرر، تاخيرش كن! بذار اين وزارت نيرو هم از دستمون بپره، مثل دانشگاه پيام نور و قبلش هم آزاد، منظورم برا امري سربازي بود، خلاصه... به همين منوال داشتيم ميگذرونديم، يه چند روزي بود كه خبري نشده بود و كم كم داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه انگاري تموم شد اين بلايا... تا اينكه ديروز استاد تماس گرفتن و گفتن كه انگلستان مقالمون رو رد كردن! حالا رد كرده بودن خوب بود ! كلي بد و بيراه هم برامون نوشته بودن! استادمون هم كه همه دق دليهاي دنياش رو رو من خالي كرد - انگار من خودم كم درد سر دارم! - از اون طرف از دانشگاه ازاد كه قرار بود محل آينده خدمتم باشه تماس گرفتن، گفتن كه ديگه نميخاد دفاع كني! ميخايم بزنيم زير قرارداد و شما بايد به فكر يه جاي ديگه برا خودت باشي... خدايا! چه خبره! هنوز ۶ روز نشده اينهمه بلا!؟ انگاري همشون يه جاي اين شيلنگ سرنوشت گير كرده بودن و يكي پاشو كه از روش برداشته اينطوري ريختن رو سرم... خلاصه چه دردسرتون بدم! در اوج غم و در حالي كه فكر مي كردم ديگه انگار اين شيلنگه خالي شده سوار ماشين شخصي از نوع آر-دي شدم تا بيام دانشگاه برا دانشجوهام تدريس كنم. همينطوري پشت نشسته بودم، يكهو يه چيزي زد به سرم كه پاشو برو جلو بشين، راحت باش! ماهم عين بامشاد پاشديم رفتيم جلو. . . واي اين ماشينه عجب تند ميره. . . واي اون وانتيه وايساده! ترمز! ترمز!. .  .- بو م م م م م م - كمربند پريد و ما يه كله جانانه رفتيم تو شيشه . . . شيلنگه ديگه فك كنم خالي خالي شد! ! ماشين عين يه گلابي گنديده كه له شده باشه نصفش رفت تو اون نصفش و ما گيجي ويجي پياده شديم و .. .  رفتيم!!! كجا!؟ هوي!؟ نرو بابا. . . رفتيم. . . ببين پسرم، بايد تحت نظر باشي، اين علائمي كه تو ميگي خطرناكه، اين عكس رو از اون مخت بردار ببينم چقد تاب برداشته... بعدشم سرم بزن و تقريبا ۶ ساعت مهمون اين بيمارستان تميز باش... چي؟؟ چشات تار مي بينن؟ سرت گيج ميره؟ تهوع هم داري؟ خيلي خوبه! اينا همش علائم ضربه مغزيه، انشالا زودي به وصال لقا الله ميرسي... و ما دراز به دراز كشيديم! و سرم و آمپول و . . . چقدر خوابم مياد . . .. امروز چهارشنبه بود  . .. آقا ساعت چنده؟ ۸:۴۵ ببخشيد، ميشه پرستار رو صدا كني.  .. . د؟

پرستااااااااااااااااااااااار . . ..


حالا من موندم و اين دغدغه بزرگ، اين شيلنگ ما خيلي بزرگه يا . . . جدا چشمون كردن؟ حالا نميشد گوشمون ميكردن؟؟ شايدم مخمون كردن كه مخم اينقد تاب برداشته. . .. اه اين بيمارستان چقد كثيفه پرستار.. . آره قبل شما يه تصادفي آورده بودن، دقيقا رو همين تخت بود كه لباس عروسي تنش كرديم، رفت بهشت با يه  . ..

من خوابم مياد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 

رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید:

 "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

 "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

 "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

ناظر لر خطاب به سرکارگر:

 "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
دیدگانش را گرفته تنگ در آغوش،

چشم با آن پلک خونینش...

جمع تنهایی؛

---

چه بگویم که مرا گفتن اگر لایق بود، عاشقان را به جهان دیدن دل صادق بود...

شعر من خشک شده در نفس بیجانم،

عاشقانه به رهت چشم به سر می مانم...

---

امشب نمیدونم چم شده، نه حرفی برای گفتن دارم، نه اگر داشتم حالی براش...

بعضی وقتها فکر می کنم، زندگی یعنی همین! امتحان، امتحان، . .  . فکر کردن به امتحان! . . . تجربه . .. تجربه تولد، تجربه عشق، تجربه درد، تجربه . . . تجربه مرگ...

تجربه زندگی. . .

آخه به چه قیمتی؟

.

.....

...........

........................

..............

...............................

.......

...

..




.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
مرا وهمی است در دیده، مرا اخمی است بر چهره، چرا باور نمیداری؟

دلم دیریست پوسیده، لبم هرگز نخندیده، چرا آخر نمی آیی؟

دلم داغ است و پوسیده، غم است ساکن و بیهوده، تلاش بی سر انجامی...


بهترین دوستم امروز رفت... صبح بود که با صدای گوشی برخاستم ز خواب - کاش زودتر از این از خواب برخاسته بودم - و او بود پشت تلفن، سوار بر ایران ایر، به مقصد پاریس .. .  و من ؟ . . .

تا به کی درجا؟ شایدم بی جا...

منم و تنهایی هر روزه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
یادداشتی شخصی، شاید عاشقانه، شاید مذبوحانه، شاید هیچ...، ولی دوستان برای مطالعه این یادداشت به ادامه مطلب مراجعه کنید اگرش علاقه ای داشتید به تراوشات یک ذهن .... و  اما  در صورت اولین حضور در این وبلاگ، لطفا یادداشت بعدی را مطالعه فرمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
=
وقتی ۲+۲ همیشه مساوی ۴ نیست. در سرزمینی که  ۲+۲ حتی روزی ۳ است، روزی۵، روزی ۰ و روزی دیگر پرسیدنش حتی خطاست.

و تو نمی دانی آنچه که آموخته ای از قوانین خدا، از اراده خداوند در علم، از آنچه معنی دارد، آری تو نمی دانی آنچه که آموخته ای فقط گذران عمر است. ..  و در سرزمینی که آموخته ها را باید آمیخت، چشما ها را که گفته که باید شست؟؟ باید بست . . . گوشها فقط میبایست آنچه قرار است قادر به شنیدن باشند و تو! محکومی که فراموش کنی آنچه از اذل در وجودت به یادگار نهاده خداوندت. . . آری عقل را باید آویخت .  . .  دستهایت را ببند تا که ب بند نشوی... و من ندانستم. . . و تو ندانستی. . . آری آدمی نمی دانست سرزمینی هست که نباید دانست. . . و میروند آنان که نباید بروند و آنان که شادند از رفتن که روندگان به رسم گدایی رفتند به سرایی که پادشاهشان کردند از سرزمینی که آویختند عقل ها را در سر ها که بودند به معیت . . .

گدای کدام سرزمینمان کرده اند؟؟ خداوندا این گدایی را بر ما مپسند...

و من میدانم که امروز پرسش از پاسخ ۲+۲ خطاست، و من پرسیدم به رسم دیرین دیوانگی...

و من از اذل دیوانه آفریده شده ام! کاش .. .

مرا بال و پر شکسته است و حتی همین تک بال هم اگرش بنگری پری است که به رسم دیوانگی بالش مینگرم...

سخنی بیش نیست . خدایا ما را بر ما ببخش . . .


پی نوشت: روزنامه حیات نو به نقل از نهاد معتبر (اسمش یادم نیست متاسفانه): هرروز به طور متوسط ۳ دکتر از کشور خارج می شوند و دهها کارشناس ارشد و صدها کارشناس ؛ تقریبا معدل ۵۰ ملیارد دلار سالانه...

من کاش آمار  این جزو هم  میشدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
حوصله نوشتن ندارم.

چقدر خوار شده ایم،

چقد بدبخت،

حتی از پرندگان، گنجشک هم دیگر بر سر ایرانی ها . . . نمی پاشد!

چنانت می نگرند که تو آن گونه حتی به گدایان هم نمی نگری...

گدای کدامین سرزمین شده ایم

هریک به نوایی. ..


کاش آیینه آسمان را مینگریستیم از نزدیک که همگان رفتنی اند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
آسمان آبی است، حتی اگر تو غمگین باشی.

شب مهتابی است، اگر چه در خواب باشی،

و خورشید فردا طلوع میکند، اگر چه تو غروب کرده باشی...

کاش آسمان یک غروب دیگر مهلت داشت تاطلوع...

 التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
تک و تنها.

فقط چند خبر از خودم، بعد یک درد دل، بعد.

بالاخره کنفرانس ایتالیا مقاله بنده رو از نوع درجه یک برگزیده قبول کرد و دعوتنامه ما نیز رسید تا به فکر سفر به دیار نا آشنا بیوفتیم. ولی. . . گویا همه دست به دست هم داده اند که نگذارند ما برویم... فقط ۲۳ روز تا شروع کنفرانس باقیست و من تمام تلاشم را میکنم تا بروم... همین دیروز پریروز با همه آنفولانزایی که داشتم رفتم و مبلغ ۴۸۰ یورو بعلاوه یکسری مبلغ دیگه به حسابشان واریز نمودم!

من باید بروم!!! همین!

فکر می کردم سخت ترین قسمت کار مربوط به ویزا و غیره میشود! ولی دانشگاه عزیزمون از همه سخت گیرتر شده گویا! برا یک تاییدیه که من دانشجوشون هستم، همه معاونان دانشگاه امضا زدن!! بعلاوه رییس و آبدارچی معاون پژوهشی! حالا نوبت برادران حراسته که ۳ روز بررسی کنند و . .. هی! خدایا! به خودت پناه می برم از اینهمه نظم !

به زور از دامن آنفولانزا رها شدم! واقعا حس کردم فردایی نیست... خدایا شکرت!

من باید بروم! همین!

درد دل نوشت! آخه چرا با هر کی و هر چیزی که مشکل پیدا میکنی، سر من خالیش میکنی؟؟؟ مگه من ، نمیدونم به خدا. هیچ و دیگر همین!

من باید بروم، برایم دعا کنید...

همین!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
ش

کاش آسمان یک غروب دیگر مهلت داشت تا طلوع....

کاش طلوع خورشید غروب ماه را شرط نمی بست...

کاش آسمان بارانی گرفتار ابرها نمی شد...

کاش چشمان منتظر تا غروب بیدار بمانند . . . تا . ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
بنده به آنفولانزای نوع نمیدونم چند مبتلا شده ام. اونقدر سریع اتفاق افتاد که...

در عرض 2 روز بنده رو روی تخت سیخکوب کرد!

فعلا در خدمتتون نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
آنقدر تشویش دارم که بهم ریخته های ذهنم را برایتان گوشه ای نمایش خواهم دادن اکنون با این سخن: من صبح دانشگاه اسلامی دکترا درس دانشگاه بورس آزاد سرباز امریه ازدواج پول پول پول کار سربازی رییس سلام گل صندلی شیرینی چای معاون سردرد گیج "اینجا جای من نیست" برو بیرون سجده مسجد گروه پیام نور شریف آزاد تهران کنفرانس حاج آقا "نه!" فردا "نیاز نداریم" خداحافظ ایران رم کانادا "معدل" مقاله من استاد "لطفا چک کنید" آزادی گفتن من؟ تو؟ پارتی حاجی او!؟ ما "برو بیرون" بیرون؟ ایران وطن من؟ کجا؟ خداحافظ خسته "معرف ت کیه؟" ندارم نه نبودم نیستم مدرک دانشگاه معتبر "به چه دردی میخوری؟" "برو بابا دلت خوشه، مدرک کیلو چند؟" خداحافظ ایران رفتم من مملکت "نمیخواهیمت" نیستی.... ندارم پول امکان ازدواج کار دانشگاه اسلامی دکترا درس....

خداحافظ فعلا!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
درد بر چند قسم است. سردرد، دل درد، کمر درد و . .. الته نکته جالب اینه که علیرغم اینکه همه اینها دردهایی بسیار سخت و سنگین هستند ولی عکس آنها به مراتب بدتر و سنگین تر است من جمله :

درد سر، درد دل و . . . 

حالا چرا اینطوری شروع کردم. خب، بعضی وقتها هست که آدم برای فرار از دل درد دست به درد دل میزنه که براش درد سر و البته بعدش سر درد به ارمغان میاره. نقل بنده هم همینه. برای اینکه از چاله بیرون بیام خیلی دست و پازدم و یهو دیدم که زیر پام خالی شد و رفتم تو چاه. آخه پسر خوب، ابت کم بود، نونت کم بود آخه اتاق گرفتنت چی بود این آخر عمری ( منظور آخر عمر دوره قعلی از تحصیلات می باشد است.) خدا یا منو ببخش دیگه! آخه این چه عذابی بود دچارم کردی بهش... توبه!

چند وقت پیشا پیش یکی از دوستان درد دل میکردم که وضع مالیم چنان و چنین ه و هی، اونقدر حرف زدم که دلم خالی شد و دردش از بین رفت. اما عجب حکایتی داشت این درد دل! مثل اینکه این درد شامل قانون بقا میشه، یعنی نه دردی از بین میرود و نه به وجود می آید بلکه ار شخصی به شخص دیگر و از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشود! بعد چند هفته همون درد دل طوری پیچید سمت خودم که ایندفعه علاوه بر درد دل برام درد سر هم ایجاد کرد، درد سری که الان چند وقتیه سر دردش داره اذیتم میکنه به شدت...

این ذهن ماهم هی وول میخوره اینطرف و اونطرف ها! داشتم همین الان! به این فکر می کردم که این اصطلاح درد دل، از ترکیب کدوم کلمات ساخته شده!؟ 1.درد و دل؟ 2. درد دل؟ 3.دل درد؟ 4.دل پر درد؟؟ 5. هیچکدام؟ 6.همه موارد؟ خلاصه، من که فکرم به جایی قد نمیده! شما بگین حکمت این درد دل چیه، و اصولا نظرتون راجع به درد دل چی هست و آدم باید چه سیاستی در قبال درد دل های خودش و افرادی که به منظور درد دل بهش مراجعه میکنند اتخاذ کنه. آخه برا من به تجربه ثابت شده که وقتی کسی درد دلی برات کرد، بعد مدتی همون درد دل رو شما برا یکی دیگه میکنی و . . . و ای نظریه بیشتر برام ثابت میشه که:

درد نه به وجود می آید و نه از بین میرود، بلکه از فردی به فرد دیگر یا از حالتی به حالت دیگر انتقال می یابد.

راستی شما هم موافقید؟

( نیاید و بگید آپت عالی بود و نمیدونم وبسایت خیلی باحالی داری و . . . اگه راست میگید و حداقل یکی از این شرایط رو داشت، نظرتون رو راجع به نوشته هاش بگید لطفا و اگر هم نه، رک بگید که نوشتت خیلی . . . بود، البته دلیلش رو هم بیارید تا منم دلم خوش بشه! )

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
راستی یه کشف جدید! یادم رفت بنویسم براتون البته تو ورژن قبلی بود که متاسفانه سند نشد و پاک شد...

وقتی که "فر" ما در آسمانها به "موش" مانند میشود، گویی ما به "فراموش"ی دچار میشویم... نه اینکه ما عامل باشیم، بلکه ما فقط معلولیم و آسمانها ما را به فراموشی میسپارد، چه ساده . ..  انگاری که نبودیم از ازل...

لطفا مطلب بعد!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
خدایا چه ساده فراموشت کردم! مرا ببخش...

این آغازگر مطلبی بود که دفعه پیش کامل نوشتم ولی اینترنت ! قاط زد و نشد که بفرستم.

نمیدونم الان از چی بگم. از این بگم که هر روز بجای اینکه مشکل روز قبل رو بتونم حل کنم چندتا بهشون اصافه میشه، یا اینکه از بدبختیهای هم اتاق شدن با 2 نفر سیگاری لوکوموتیو بگم که حق رو به خودشون که سیگاری هستند میدن و بنده رو مزاحم خطاب میکنند، از استادی بگم که هیچ حقی بر گردنم نداشت که هیچ بر گردنش داشتم، از دوستانی بگم که فراموشم میکنند و فقط موقعی که مشکلی دارند تو زمینه تخصصی بنده بیادم می افتند، از آشنایانی بگم که از من دلخورن که چرا اینقدر کم پیدام، از خانواده ای بگم که هی مشکلاتم رو به رخم می شکند و فشارم میدن، از عشقی بگم که همه جوره کنارشم ولی خب! اونم مشکلات خودش رو داره و جز من پناهی نداره که درد دل کنه، غافل از اینکه... از چی بگم؟؟؟

از خودم بگم با اونهمه بند که دست و پام رو بسته یا از بندها بگم. از علتشون بگم یا از معلولشون. از دلم بگم که گرفته یا از گرفتگی ای بگم که همه وجودم دچارش شده.  از آزادی ای بگم که جز اسمش چیز زیادی ازش تا حالا ندیدم. از عشق بگم یا از معشوق؟ از خدایی بگم که خداییش تکلیفم رو در برابرش گم کردم و همیشه ازش میخام که منو ببخشه به گناهی کرده و ناکرده، دانسته و نادانسته...

خدایا بازهم مثل همیشه منو ببخش...

همیشه شنیده بودم که آدمی در موقع مشکلات خداترس و خداپرست میشه و ... این حرفا، ولی نمیدونم من چرا موقع مشکلات اینقدر برعکس میرم... نمیدونم!

نمیدونم شاید من مقصرم و همه دنیا درستن! نمیدونم...

نمیدونم شاید...

شاید اگر من نبودم دنیا برا بقیه قشنگتر بود و روزهاشون آبی تر بود...

هدف از خلق ما انسانها شاید همینه که در اوج در بند بودن بتونیم احساس آزادی داشته باشیم...

نمیدونم.

بازهم این فاز نمیدونم من شروع شد!

نمیدونم این ندانستن از ندانستن ه یا از نخواستن برای دانستن و یا از اینکه از ترس از بیان دانسته ها!

فکر کنم برای من سومی قرین به یقین باشه، چه نتایج تلخی گرفتم دراین روزگار شیرین!...

فعلا عرضی ندارم

امیدوارم این دیگه "سند" بشه که حوصله دوباره نوشتن رو ندارم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط پرنده تک بال | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما را غمی است در دست و دردی در چهره.
دل دردهای جوانی است در اوج پیری زمانه
بیپاسخمان مگذارید
------------------------------------
با استفاده از آرشیو موضوعی وبلاگ، آنطور که میپسندید مطالعه کنید . . .
خاطرات با نام یادداشت برچسب خورده اند ، هرچند یادداشتها فقط شامل خاطرات نیست . . .
طنز ؛ مطالب زیبا و جالب که گاهی کار خودمه گاهی نقل مطلب .
------------------------------------
1.حتما بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید.
2.سعی میشود هر روز این آپدیت وبلاگ شود!
3.به آرشیومان هم سر بزنید،البته موقع سر زدن مراقب باشید.
5.نظر هم بدیدلفطا !
----------------------
ارشد کارشناسی اوفتاده در دیار غربت ، دیاری سرد . . .
.در دیار . . ته ران .
عاشق است او ، عاشق یار ، عاشق دل
عاشق . . . آتورپات گان .

پیوندهای روزانه
آیینه آسمان
انجمن دختران پشت بوم نشین
دختری از جنس تنهایی
سید سبز قبای عاشق : اخبار پس از انتخابات
اکبر اعلمی
میر حسین موسوی
اعتماد 88
رختخواب دوشیزگی
بیاموزیم . . .
محیا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
آرشیو موضوعی
طنز
جدی
حکیمانه
یادداشت
عکس
شعر
خبر
پیوندها
قالب قدیمی وبلاگ : آرشیو موضوعی وبلاگ
بلیط اینترنتی قطار
بانکداری اینترنتی سامان
ایرانسل اینترنتی شارژ
سید سبز قبای عاشق : اخبار روز از بعد از انتخابات
آیینه آسمان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM